گرچه افتادم به خاک از ارتفاع چشم تو,آشیانم می شود یک روز برداری بلند.
عشق یعنی با تو بودن یک کلام ساده است بی تو بودن ها نمی گنجد به گفتاری بلند.
من هنوزم مانده ام در حسرت دیوار و دار,زندگی هم می شود انگار تکراری بلند.
با دلم گفتم که آیا با منی تا انتها؟لحظه ای ماند و پس فریاد زد:آری بلند... .
غم را دوست دارم,چون:عشق در آن نهفته است.
عشق را دوست دارم,چون:چون خدا را به یاد می آورم.
خدا را دوست دارم,چون:تو را آفرید.
تو را دوست دارم,بدون آن که بگویم چرا !!!
نگفتم:عزیزم,این کار را نکن.
نگفتم:برگرد و یکبار دیگر به من فرصت بده.
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه,
رویم را برگرداندم.
حالا او رفته,و من
تمام چیزهایی را که نگفتم,می شنوم.
نگفتم:عزیزم متاسفم,چون من هم مقصّر بودم.
نگفتم:اختلافها را کنار بگذاریم,
چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.
گفتم:اگر راهت را انتخاب کرده ای,
من آن را سد نخواهم کرد.
حالا او رفته,و من
تمام چیزهایی را که نگفتم,می شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشکهایش را پاک نکردم
نگفتم:اگر تو نباشی زندگیم بی معنی خواهد بود.
فکر می کردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد.
اما حالا,تنها کاری که می کنم
گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.
نگفتم:بارانی ات را درآر...
قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم.
نگفتم:جاده بیرون خانه
طولانی و خلوت و بی انتهاست.
گفتم:خدانگهدار,موفق باشی,
خدا به همراهت.او رفت و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی که نگفتم,زندگی کنم.
(Shel Silverstain)

